اصلا دقت کردید؟ ما
شاد نیستیم حتی وقتی میخندیم , حتی وقتی در یک مجلس برآورده میشود. شادی باید چیز
دیگری باشد که من نمیشناسمش . حسی که ماندگار باشد . خاطره ای که یاد آوریش خنده بر لب بنشاند . احساسی که روح را تقویت کند . خوشحالی واقعی و خنده واقعی را خیلی سخت میشود
پیدا کرد. یک سوال دارم: آخرین باری که واقعاخوشحال شدید را به یاد میاورید؟
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط نسترن |
قبل از تمیز کردن گازخوب نگاه کنید : تجسم کنید : 


+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط نسترن |
اینجا کسی پیدا میشه که از شرکت کردن در جشنواره های تجسمی خیری دیده باشه؟ من که فکر نمیکنم چنین آدمی پیدا بشه آره میشه جایزه گرفت و کیف کرد اما بعدش چی ؟ دوباره باید دنبال یه فراخوان جدید باشی میدونم وقتی فراخوان یه جشنواره جدید رو میخونی یه چیز ناشناخته مثل یه ویروس میره توی مغزت و هی به خودت میگی این با بقیه فرق داره . نتیجه این میشه که اگه خیلی خوش شانس باشی یه جایزه میگیری و برمیگردی سر جای اولت جشنواره یه دلخوشی کوچیکه نه یه سکوی پرتاب یعنی من که اینو ازش فهمیدم شاید دارم اشتباه میکنم. اول هم بشی یا حتی جایزه ویژه رو هم که بگیری بازم سر جای اولت هستی. من كه توی هر جشنواره یا مسابقه ای شرکت کردم کارم گم شد . اگه بخت با اون کار یار بود بعد از داوری و موقع تحویل گرفتن گم میشد اما اگه بخت یارم نبود همون اول گم میشد و تمام ... یا وقتی بعد از تموم شدن جشنواره کارمو تحویل میگرفتم میدیدم بسته بندیش حتی باز نشده. آخه مگه میشهاز روی بسته بندی کار رو داوری کرد. یا بهم میگفتن اثرتون پذیرفته نشده و بعدا عکسشو روی دیوار نمایشگاه میدیدم. یا وقتی کارمو پس میدادن قابل شناسایی نبود بس که تا کرده بودنش ؛ انگار همه مسئولین دبیرخانه عقلشونو روی هم ریخته بودن که با چند بار تا کردن کار بدبخت میتونن اونو توی یه پاکت کوچولوی پست جا بدن. خٌب منم مثل همه دلخوشی میخواستم دیگه اون ویروسه هم که ول کن نبود. هنوز هم با دیدن فراخوان وسوسه میشم ؛ شرکت هم میکنم اما روش حساب باز نمیکنم میدونم که دو حالت داره : 1- یا کارم گم میشه 2- یا داوری میشه که البته فرقی به حال من نمیکنه . من میگم کاش جایزه ای در کار نبود و در عوض به برنده ها کمی توجه میشد یعنی روی توانایی و استعداد فرد برنده سرمایه گذاری میشد به هر حال اگر فردی شایستگی برنده شدن رو داره میتونیم با ایجاد یه فضای آروم بهش کمک کنیم (البته اگه فرض کنیم پارتی بازی در جشنواره های ما وجود نداره ). کاش جایزه نمیدادن اما به اثری که براشون فرستادیم احترام میذاشتن . نکته اول: از مسئولین عزیز دبیرخانه جشنواره ها خواهشمندم به دوتا سه بار تا كردن يك اثر بسنده نمایند ولذت ایجاد کاردستی را با کار اینجانب تجربه ننمایند. نکته دوم: نام خانوادگی من به اندازه ای طولانیه که به این سادگیااز قلم نمیافته. کمی دقت فرمایید. نکته سوم: کاش دلخوشی بهتری پیدا میکردم.
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط نسترن |
وقتی برای زندگی از تهران به دماوند اومدیم من اول دبیرستان بودم انتخاب رشته سخت بود چون فقط میخواستم هنر بخونم و دماوند هنرستان نداشت. یا باید قید هنرستانو میزدم یا میرفتم تهران زندگی میکردم. هنرستانو انتخاب کردم و رفتم تهران. نزدیکترین مكان به هنرستان من خونه عمه مامانم بود. <عمه مامانم (من عمه پروین صداشون میکنم ) و همسرش اسفندیار احمدیه (من اسفندیارخان صداشون میکنم)> اونا با همه مشکلات مثل شب بیداریها ؛ ریختن رنگ روی فرش ؛ سیاه شدن دیوار با دست زغالی ؛ کم حرفیها و تعارفی بودن من کنار اومدن اسفندیار احمدیه همون پدر انیمیشن ایرانه نقاش فوق العاده ای هم هست و ذهنش اونقدر خلاقه که همیشه متعجبم میکنه بودن من در یک فضای هنری و در کنار یک هنرمند حرفه ای هم باعث میشد آموزش ببینم و هم باعث از بین رفتن اعتماد بنفسم میشد. کارهای گرافیکیِ راپیدی من در کنار تابلوهای رنگی و بزرگ اسفندیار خان برام ذره ای جذابیت نداشت. خودمو ناتوان می دیدم. سال اول که تموم شد تصمیم گرفتم هنرستانو رها کنم شرایط خیلی سخت بود دوری از خونه ؛ مدرسه نا آشنا ؛ همکلاسیهای غریبه ؛ خوب نبودن من در درس گرافیک و تابلوهای زیبای اسفندیارخان که منو نا امید میکرد باعث شد که این تصمیم رو بگیرم. اما به خاطر محبتهای عمه واسفندیارخان و اینکه بهشون عادت کرده بودم برگشتم سال دوم برام سال خوبی بود چون عاشق طراحی و تصویر سازی شده بودم با بچه های هنرستان هم کمی دوست شده بودم و اسفندیار خان منو به خوب طراحی کردن تشویق میکرد. تابلوهای اسفندیارخان هنوز هم منو میخکوب میکنه والان خوشحالم که ابتدای راه من و دروازه ورود من به دنیای هنر خونه استاد احمدیه بود . خیلی وقته که استاد احمدیه میخواد نمایشگاهی از آثارش در موزه هنرهای معاصر بذاره اما نه من و نه خودشون و نه هیچ کس دیگه نمیدونه که چرا این نمایشگاه براشون جور نمیشه. آثاری تماشایی دارن و من میدونم نمایشگاه خیلی خوبی میشه کاش زودتر این اتفاق بیافته.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط نسترن |
لادن (خواهرم) سال سوم گرافیکه با اینکه رفتنش به هنرستان کاملا از روی
اجبار بود (چون رشته های دبیرستان رو دوست نداشت و میخواست رشته تربیت بدنی بخونه که شرایطش فراهم نشد)و اصلا هم بهش نمیومد که اینقدر با استعداد باشه اما این شد که الان دارید میبینید البته این تنها کاریه که عکسشو دارم . کارای تصویر سازیش هم عالیه بعدا باز هم عکس کاراشو براتون میذارم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 2:32 قبل از ظهر توسط نسترن |

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 4:53 بعد از ظهر توسط نسترن |
بچه : سوار ماشین شدم با سرعت رانندگی میکردم من:بعد چی شد؟ بچه:رفتم در خونه دوستم ؛سوارش کردم بردمش سرزمین عجایب من:خودت نرفتی؟ بچه:نه بابا من تو خونمون شهر بازی دارم ....سرزمین عجایب دارم من:آهان… بچه :حالا بیا بریم GTAبازی کنیم
من: باشه
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
آخه این چه کاریه که من میکنم؟
درستش اینه ؟:
بچه : سوار ماشین شدم با سرعت رانندگی میکردم
من:آهان باشه حالا برو تو اتاقت ؛من کار دارم
نمیتونم اینجوری باشم به خاطر همین هم همه بچه های فامیل منو همبازی
خودشون میدونن
آخه این چه کاریه که من میکنم؟
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط نسترن |
نخ زندگی خوبی داشت اما ....

یک روز مُرد....

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط نسترن |
هشتم این ماه وبلاگم یک ساله میشه به ذهنم رسید که داستان انار نقره ای که از اولین مطالبی بود که در وبلاگم گذاشتم را دوباره برایتان اینجا قرار بدم اینجوری بیشتر انار نقره ای رو میشناسید: (انار نقره ای) آسمان آبی بود. هوا روشن بود. زنی در میان اسمان انار دانه میکرد.خون رنگین انار که از مچ دستانش پائین می آمد ؛ حریر سپیدی که در بر داشت را سرخ رنگ میکرد. هیچ کس نیم نگاهی به اسمان نمی کرد تا حضور تکه ابری روشن را در میان آسمان احساس کند بوی یاس میامد؛و زن گلهای یاس را که به موهایش آویخته بود؛پرپر میکرد. آسمان آبی بود.زن تنها بود.هیچ کس نیم نگاهی به آسمان نمی کرد ؛همه به زمین خیره شده بودند. زمین چاک چاک شده بود.سالها بود که هیچ تکه ابری بر بالای سر شهرشان ظاهر نشده بود . هیچ کس نیم نگاهی به آسمان نمی کرد تا حضور تکه ابر سپیدی را احساس کند که ممکن است برایشان ارمغان باران باشد. زن قاب عکس شکسته ای را که بوی عروسک و لواشک میداد از روی زمین برداشت؛ عکس کودکی در آن بود و در چاله های آبی اسمان عکس کودکی را دید که قدکشیده. آسمان آبی بود ؛ دختری با قدِ کشیده به آسمان نگاه کرد؛ مادر سپید لبخند صورتی زد و دختر مبهوت شد. دختر با صدایی خفه گفت:ان تکه ابر سپید؛ آن تکه ابر سپید...... زبانش بند آمده بود. زن انگشتان کشیده اش را به گونه دختر کشید؛دختر یک قدم عقب رفت. زن دستهایش را میان سینه اش فرو برد و اناری سرخ در اورد و با پنجه های بلندش انار را شکافت و به دست دختر داد. دختر گفت:آن تکه ابر سپید؛انار........... زبانش بند امده بود. خون انار از لابلای انگشتانش به زمین چکید؛نگاهی به زمین کرد ؛ زمین چاک چاک شده بود. و عاجزانه به تکه ابر سپید نگاه کرد. زن نگاهش را خواند؛ دستهایش را در سینه فرو برد ؛یک انار نقره ای در دستش بود. دختر گفت: ان تکه ابر سپید؛انار نقره ای......... زبانش بند امده بود. زن با سر انگشتش انار ترد را شکافت .دانه های انار که در دستش می ترکید گویی قطرات باران بود که بر زمین می ریخت. دختر زیر تارهای نقره ای باران که بوی انار می داد ؛خود را شستشو می داد؛ از آن می خورد؛ می خواند؛می رقصید. زن همه انارها را دانه کرد؛دختر می رقصید اما تکه ابر سپید کوچک میشد آنقدر کوچک که دیگر دیده نمی شد. باران تمام شد؛دختر به زمین خیره شد ودر چاله آبی که جمع شده بود ؛ عکس مادرش را دید و با حسرت فریاد زد ؛ آن تکه ابر سپید چقدر شبیه مادرم بود. نسترن 1380
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط نسترن |

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط نسترن |
همیشه میخندم اما خیلی وقت است که خنده های واقعی ام تبدیل به خنده های الکی یا زورکی شده چون دنیای الکی برایم واقعی شده دوستان واقعی آدمهای واقعی نیستند وآدمهای واقعی دیوهای هولناکی هستند من آدم مثبت اندیشی هستم از یک شاخه خشک یک قایق بزرگ می سازم از یک سنگ خانه می سازم از یک حوض دریا می سازم کو شاخه خشک ؟ کو سنگ ؟ کو حوض؟ من گم شدم نه تو مرا گم کردی . من تلخی را نمیشناختم و خیال میکردم آدم مثبت اندیشی هستم چه روزهای تلخی ... چه حال بدی ... نمیبینی نمیشنوی و وانمود میکنی که شاد هستی نقش بازی میکنی تا کسی نفهمد؛ نداند ؛ نپرسد رنگ هیجان آور ؛ مقوای سفیدِ منتظر ؛ مرا به سمت خودش نمیکشد این روزها نقاشی را نمیخواهم ؛ نوشتن و خواندن را نمیخواهم فقط سه تار است که وقتی نمیخواهمش خودش را کنار نمیکشد میاید مینشیند و حرف میزند .................... اینجا سه تارم دارد میخندد جدی نگیرید خنده اش الکی است (
گوش کنید :
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط نسترن |
دالیای عزیز (ماه نقره ای)منو به یه بازی دعوت کرده
این بازی به این شکله که باید یه جمله شش کلمه ای بذارم تو وبلاگم جمله ای که ساختم اینه: تیری میان تاریکی میاندازم و شکارت میکنم !!!قانون شکنی میکنم و کسی رو دعوت نمیکنم ...نمیدونم چرا!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط نسترن |
بچه بودم . فکر میکردم ماهی توی تنگ خیلی گرسنه است . یه عالمه نون که خوب ریز نشده بود رو ریختم تو آب که بخوره ده دقیقه بعد ماهیه مرد... یه لقمه بزرگ راه نفسشو بسته بود
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط نسترن |
اگه یه هنرجو فقط برنامه لذت نقاشی رو دیده باشه و چند تا نمایشگا ه با محوریت آثار باب راس چطور میشه مفهوم واقعی هنر رو بهش آموزش داد؟ اینکه کشیدن قلم مو روی بوم و ساختن یک کوه و یک درخت و سنگهایی که اونجا زندگی میکنن همه نقاشی نیست اینکه تو میتونی خوشگل و تمیز طبیعت رو بکشی اما اینو هدف قرار نده و فکر نکن نقاشی ؛ کشیدن سریع یه تابلوِ که فقط به درد اتاق خواب خودت میخوره باور کنید نمیشه ****** * * * * * * * * * * * * وقتی از آثار طراحی هنرجوها (آبانماه)نمایشگاه گذاشتم فهمیدم یه مشکل بزرگ دیگه هم وجود داره اینکه بازدید کننده ها آثار نخل و غروب خورشید میخواستن و با طراحی طبیعت بیجان ارتباط برقرار نمیکردن . بچه ها هم که نزده میرقصیدن با گذاشتن نمایشگاه و اون بازدیدهای با شکوه حرفهای منو راجع به طراحی و قوی کردن دست برای طراحی ذهنی زیر سوال بردن .
خانواده هاشون اجازه نمیدن که بچه ها با من به تهران بیان و
4 تا نقاشی درست و حسابی ببینن
ارشاد بودجه نداره که هنرمندان تهران رو دعوت کنه تا توی دماوند
نمایشگاه بذارن.
طراحی رو پس میزنن عشق بیش از حدی که به
رنگ روغن دارن دیوونه ام کرده
اونجا کامپیوتر هم نداره که کار نقاشای بزرگ روهر هفته بهشون نشون بدم
وقتی کارای ونگوگ رو - توی کتاب - بهشون نشون میدم حالت
تهوع میگیرن
هنرمندی غیر از باب راس رو نمی پذیرن
.................................................................
توضیحات:
-چند ساله که به دماوند اومدیم ومن اینجا زندگی میکنم
-به پیشنهاد انجمن هنرهای تجسمی دماوند توی تنها فرهنگسرای اینجا تدریس میکنم
-سن اکثر شاگردا از خودم بیشتره
-فقط کمک میخوام چون میترسم بچه ها مجبورم کنند از هفته آینده لذت نقاشی تدریس کنم
شما بگویید چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط نسترن |
یه نقاشی جدید کشیدم تکنیک این کار رنگ روغنه - قطع ۵۰*۷۰ میخوام برای یه مسابقه بفرستمش به خاطر همین اول به شما نشون میدمش تا بفهمم به درد مسابقه میخوره یا نه پس لطفا نظرتونو بهم بگید

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط نسترن |